دوچرخه ها

 

از20سال پيش به اينطرف خيابانهاي كوبا پرازدوچرخه ودرعين حال خالي از اتومبيل شد.دليل آن حمايت ازمحيط زيست ويا حفظ سلامتي نبود,بلكه این امر نتيجه پايان حمايت اتحاد جماهير شوروي ازكوبا بود.واردات نفت باقيمت ارزان ازشرق متوفف شد,حمل ونقل عمومي فلج شد وپدرم شغلش را بعنوان تكنسين قطار ازدست داد.درآن سالها مدت زمان رسيدن به محل كارامكان داشت به اندازه نصف يك روزكاري طول بكشد وما اغلب درحاليكه ازدرهاي ميني بوس هاآويزان بوديم به مسافرت مي رفتيم. بعدازآن كم كم محموله دوچرخه ها ازسرزمين چين وارد شدو ميان كاركنان ودانشجويان توزيع شد.ديگر جايزه يك كار ارزشمند يك سفر به اتحاد جماهير شوروي  يا آخرين مدل لادا نبود بلكه دوچرخه ای  درخشان بود.همه جاپاركينگ هايي ساختند تا  دوچرخه هااز دست دزدها درامان بمانند وپدرمن هم يك تعميرگاه براي پنچرگيري دوچرخه ها بازكرد.علاوه برآن نوآوري هايي هم انجام شدمثلاصندلي بچه و ياسبد جلو روي دوچرخه هانصب مي كردند.حتي زنان مسن ,كه وقتي موقع پدال زدن پاهايشان نمايان مي شد معذب مي شدند,به مرور زمان به این موضوع عادت كردند.

با دلاریزه شدن اقتصاد کوبا به هنرمندان کارمندان و ساکنین خارجی اجازه داده شد ماشین های شخصی شان را وارد کنند وتوریستها می توانستند یک پژ ویا ژ یان کرایه کنند. به این ترتیب خیابانها دوباره گردش جرخها را بر روی خودشان تجربه کردند. تعداد دوچرخه ها کم شد چون دیگر کشتی های حامل دوچرخه از جین وارد نمی شد قطعات یدکی کم شدند و کوبایی ها از پدال زدن مداوم در خیابانها خسته شدند. افزایش خطوط اتوبوسرانی باعث شد بسیاری از مردم دوچرخه هایشان را کنار بگذارند گویی که با این ژ ست از بحران رهایی می یافتند.                                          ترجمه توسط ندا کریمیbicicleta

تويتر,اين پرنده سركش

ديشب يكي از دوستانم را كه در لاس ويلاس زندگي  ميكند را ملاقات كردم.براي رسيدن به پايتخت بايد ابتدا مشكل بين راهش حل را حل ميكرد وازدست نيروهاي حراست دور وبرش خلاص ميشد.او برايم تعريف كرد كه چند ماه قبل دستگير شده بود و موبايلش  چند ساعت توقيف بود,تا اينكه بالاخره يك مامور پليس بداخلاق با  موبايل كوچك نوكيادر دست ظاهر شدوبه دوستم گفت «حالا ديگر مشكل تو واقعا جدي است .ستوان يكم  در دستگاه بيسيم اعلان كرد كه در مركز پليس يك نفر بازداشت شده است.دليل اين پيغام آماده باش اين بود كه در ليست تلفن دوستم شماره اي تحت عنوان «تويتر»,با شماره اي از كشور انگليس  ثبت شده بود.پليس دوستم را   اين طور تهديد كرد «هيچكس نميتواند تو را قبل از 15 سال از زندان بيرون بياورد.وتاكيد كرد كه اين جرم بسيار بزرگي است كه به چنين نام عجيبي در يك كشور خيلي دور پيغام فرستاده شود.او نميدانست كه ما براي اينكه  نجواهايمان را را در يك فضاي مجازي ايترنت  بفرستيم,ميبايست ابتدا پيغام ها را به يك سرويس  راديوئي تلفن همراه بفرستيم.او همچنين نمي توانست تصور كند,كه متون كوچك ما به جاي اينكه به ارتش جاسوسي انگليس برسد ,به اين پرنده آبي «تويتر»خواهد رسيد ,كه با پيغام هاي ما در فضاي مجازي پرواز خواهد كرد.اگر چه اين يك پرواز كور است ,واگر چه ما هيچ توضيحي از خواندگان پيغام خود دريافت نميكنيم,اما حداقل در 140 خط ميتوانيم خبري از جزيره (كوبا) ارسال كنيم.از آنجائي كه آنها هميشه به رفتارهاي مرموز,جاسوسي وتوطئه چيني فكر ميكند,هنوزمتوجه نيستند كه در گذر زمان وبا كمك تكنولوژي, هر شهروندبه يك رسانه بدل شدهاست.ديگر اين گزارشكران خارجي نيستند كه اخبار مهم را جلوي چشم جهان ميگسترند,بلكه پروازهاي مجازي ما با تويتر است كه همه روزه بيشتر از قبل منبع اطلاعاتي شده است.دوستم اين مطلب را از زبان خودش اينطور گفت»يواني, وقتي ما به هاوانا رسيديم,مثل اين بود كه يك عمليات بزرگ را پشت سر گذاشته بوديم.من از قبل يك اس ام اسنوشته بودم تا در صورت دستگيري ديگران باخبر شوند.»شايد صفحه درخشان نوكياباعث شد كه بين تعقيبگر وتعغيب شونده چيز نوئي اتفاق بيفتد.چيزي كه مانع شده بود,كه او را در ماشين راهراه ليس هل دهند.وقتي او را دستگير كردند,با يك فشار كوچك روي دكمه موبايل فرياد او در شبكه اينترنتي گزارش شد,چيزي كه براي آن رسانه هاي بين الملي ميبايست ساعتها وقت صرف كند.من از دوستم در كنار در خداحافظي كردم ,در حالي كه او موبالش را مثل يك  چراغ قوه نوراني دردست داشت.يك متن از پيش آماده ميتوانست از او در مقابل سايه ها يي كه آن پايين در انتظارش بودند  محافظت كند.                                                                                                                                                                        ترجمه توسط ندا كريمي

وقتی رودخانه می خروشد

                                                                                                        

کاریداد نمی توانست روی نقشه ایالت سانکتی اسپریتوس را پیدا کند.جائی که محل کارخانه ای بود که انرا ماکس مارامبیوی شیلیائی اداره میکرد.او به طور کامل همه شایعات در مورد بسته شدن کارخانه وجنجالهای مربوط به فساد مالی را شنیده بود.او می دانست که از قلم افتادگی ها در مطبوعات معنایی دارد و اینکه درمطبوعات موضوعات مشخصی برای خواننده تکراری ارائه می شود و موضوعات جالب حذف می شود.بنابراین از این قرصهای پوشیده شده با شکر وابنبات احساس خوب و رضایت مندی نداشت که به انها ازطرف گزارش های دولتی نثارمی شد . کاریداد این زن چهل ساله از هاوانا شایعه ای را که در هفته های اخیر به گوش می خورد به یاد اورد واین ضرب المثل به خاطر اورد وانرا با خود تکرار کر د وقتی رود می خروشد با خود سنگ می اورد .نام کارخانه ریوزازا به طور دائم در صحبتها شنیده می شود. اگرچه روزنامه دولتی گراما فقط در یک خبر کوتاه به خبردر مورد مدیر شرکت روبرتو باودروند اشاره کرده واین مورد که توسط یک کمیسیون بررسی به کار شرکت رسیدگی خواهد شد.در اکادمی روزنامه نگاران کوبا می بایستی سرفصل های مشخصی خوانده شود .یکی از این سرفصلها این است که نخفی کردن یک خبر علاقه برای یافتن انرا افزایش می دهد و تامل و حدسیات در مورد جزئیات ان خبر را زیاد می کند در حال حاضر روزنامه نگاران کوبا فرا خوانده شده اندکه در یک حرکت جمعی برای تائید رویدادهای انقلابی شرکت کنند و یک کمپ رسانه ای که بر علیه کوبا فعالیت می کند را محکوم کنند که البته تا کنون هیچ مدرک و سندی از این  کمپ فرضی منتشر نشده است .بنا براین فرض همه ما این بود که انها یک چیز مهم را می خواهند مخفی کنند .خبرهایی که به بیرون درز کرده بیانگر اینستکه در کارخانه اتفاقی افتاده است.تاثیر این اخبار برای رسانه های خارجی روزنامه نگاران غیر وابسته و ما وبلاگ نویسها در مورد گزارشهای منتشره رسمی و تحت کنترل دولتی این بود که انها را نادیده بگیریم زیرا انها مجبورند اواز تحسین رهبر ها را سر دهند واجازه ندارند از الودگی های زیر فرش چیزی بنویسند. کاریداد در مورد خروش رودخانه حق داشت .در مورد نهری که به صورت جریان وسیل خروشانی بیرون زده و طغیان می کند. در زیر این سکوت چیزی دفن شده است چیزی که بوی تعفن خشونت را می دهد. در این سکوت بوی برگه های سبز پول بوی اختلاص بوی تعفن فساد و رشوه خواری که دیگر منحصر به یک جا نیست و سیستمی و فراگیر شده است نهفته است .خیل انبوه حسابرسان که در روزهای اتی   به کارخانه خواهند رفت نمی تواند مانع خروش شود. انها باز یکبار دیگر به توده مردم نیاز دارند تا بازرسها بازرسی کنند نگهبانها بیدار باشند و کنترل چی ها کنترل کنند .سنگهایی که جریان با خود می اورد انقدر زیاد و بزرگ هستند که همه ما صدای انها را در پشت شعارها می شنویم. 

ترجمه شده توسط ندا کریمی

zaza

ازادی

این دا ستا ن نه شرح حال زنی است که مو فق می شود ا زچنگ شوهر بد رفتارش فرار کند و نه داستان نوجوانی که قصددارد ازاستبداد منزل فرار کند.تیتراین مطلب به موضوع دیگری اشاره دارد.به اجازه نامه ای فئودالی و دست و پا گیرکه براساس ان پزشکان وداروسازان و پرستاران مجبورند قبل از سفربه خارج از این جزیره بگیرند. در کوبا پروسه ای وجود دارد به اسم «ازادی» ، که براساس ان کارکنان بهداشت عمومی اگرقصدمهاجرت یا مسافرت دارند مجبور به انجام ان هستند .مسافر تنها در صورتی که خانه یا ماشین خود را در گرو دولت بگذارد می تواند از کشور خارج شود واگر بعد از 11 ماه بر نگردد این اموا ل گرو گذاشته شده مصادره می شوند. پروسه اداری صدور اجازه سفرسطوح تصویب بسیاری دارد وممکن است یک سال و حتی یک دهه به طول بینجامد بسیاری حتی ممکن است هرگز پاسخی دریافت نکنند. ماریوبه عنوان پزشک متخصص بیماران را در مطبش معالجه می کرد اما زمانی که ارزویش را که پیوستن در انسوی ابها به خانواد ه ا ش بود به زبان اورد به او اتهام زدند که سرباز فراری است.بلافاصله به عنوان مجازات مجبور شد به عنوان یک پزشک عمومی در یک مطب در محلی دور از خانه اش شروع به کار کند.در انجا هر روز به او یاد اوری می کردند که همه مدارک ودرجات علمی که کسب کرده و بر روی دیوار خانه اش نصب هستند توسط انقلابی به او داده شده که او به ان خیانت کرده است. اوبه خاطرکسب مجوزی که به او اجازه می داد کشور را ترک کند مجبور شد پنج سال زخم چاقو ی بازجویی ها را تحمل کند . اما این مجوز هنوز به امضای وزیرنرسیده بود. «در حال حاضر مواردبسیاری برای رسیدگی داریم ودرخواست شما هنوز در حال رسیدگی است» این جمله مرتبا توسط منشی تکرارمی شد. و همسرش در تبعید در انسوی خط تلفن هر بارکه این جمله رااز ماریو می شنیدبه اشک و زاری می پرداخت وکودکانش در محلی دور بدون پدر بزرگ می شدند. ماریو انقدر درمانده شده بود که مادرش را سرزنش می کرد چرا او را تشویق کرده پزشکی بخواند. «چرا به من هشدارندادی ،» ماریو دریک بعد از ظهر بر سر مادرش فریاد کشید. وقتی که تحمل روپوش سفیدکه اکنون مانندزنجیری بر پاهایش بودغیرممکن شده بود.و سرانجام زمانی که اجازه یافت سوار هواپیما شو د موهایش در وسط سرش ریخته بود و دستانش لرزش عصبی داشت. مردی که در فرودگاه مورد استقبال قرار گرفت دیگر ان ارتوپد خوش مشرب سالها پیش نبود بلکه مردی بود که تصمیم گرفته بود از بیمارستان جدا شود. پروسه دردناک «آزادی»انگیزه او را برای ترمیم زانو و یا جا انداختن یک مچ پا از بین برده بود. این فکراو را رها نمی کرد که این حرفه باعث جدایی او از خانواده اش بود.                                                             ترجمه توسط ندا  کریمی                                                                                                                                                   

                                                        ازادی